تبليغاتX
منهایمن

پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389

تمهیداتی در جست و جوی زمان از دست نرفتنی

خیلی وقتِ پیش سرِ شبی- به وقتِ خرابات البته- بالاخره نشستم پای کامپوتر که از پایان نامه ی کذا طرحی دربیاورم برای مقاله ی کذایی که در سر دارم. چشم به مانیتور و دست به نسخه ی کاغذی پایان نامه. یک باره دیدم ده دقیقه ای ست که فقط دارم به بوس و کنار با پایان نامه می گذرانم. زکی! چه بوس و کناری! عروسِ آبله رویی که خودم پروردم و خودم مشاطه اش کردم! نه، دوشیزه ای که دستم در آغوشش بود حسّی بود ناب تر از این پایان نامه ی پر آب چشم. دیدم بیش تر دارم با یادِ شب زنده داری هایی که خرجِ آراستنِ این این تحفه شد حال می کنم. و باز همان احساسی که ازش گریزان ام مثل بویی مستقل از ذرّاتِ هوا توی دماغم- دماغ به معنایِ کلاسیکش- پیچید: "معصومیّتِ از دست رفته"!

می دانم جفنگ است. امّا این هم که بگویم جفنگ است و خیال کنم که تمام شد راهِ گریزِ جفنگی ست برایِ آدمی که دست و پایِ ایستادن و پنجه در پنجه ی زمان انداختن را ندارد. اصلاً چرا هر وقت که به گذشتِ زمان فکر می کنم گمان می برم که این گذشتن معصومیّتی را از من گرفته است؟ من که نه آن وقت ها جانِ پالوده ای داشتم و نه حالا جنمِ کارِ گناهِ آلوده ای دارم. انگار از هر حیله ای برای راه جستن بی نصیب مانده ام. پس این حسِّ معصومانگیِ گذشته از کجاست؟

شاید آن روز یا شب یا نیمه شبی که جوابِ این سؤال را پیدا کنم همان برده ی سرکشی شوم که به سرِّ اربابش پی برده است؛ سرّی که چشمِ اسفندیارِ اربابِ بی مروّت هم هست. خوب که فکر می کنم می بینم که نسبتِ من و زمان در همه ی این سال ها جز این هم نبوده است. من انگار نوکر بن نوکری در خانه ی این ارباب زاده شدم. از بچگی سایه ی ارباب حسابی می ترساندم. وای وای وای! یادم که می آید، هنوز یادم که می آید سینه ام سنگین می شود. بچه تر که بودم هر غروب سایه ی ارباب از ایوانِ خانه، حیاطِ مدرسه، پیچِ تهِ کوچه، یا حتّی از غلت و واغلتِ تویِ رختِ خواب رد می شد. من می دانستم، نه که می دانستم، حس می کردم، که با چه اربابِ ناتویی رو به رو هستم. ارباب بچه نوکرها را می پرورد تا در آینده ای که برایِ آن ها دور بود و برایِ او آن قدر نزدیک که حتّی نزدیک هم نبود عملگی کنند. انواعِ عملگی ها: بساطِ ارباب عمله ی جنگ می خواست همان طور که عمله ی طرب. ندیمانِ صحبت می خواست همان طور که کنیزانِ خلوت. آخ که غروب هایِ بچگی چه غم مقاومت ناپذیری داشت! جمعه و شنبه هم سرش نم شد. پایش را روزی یک بار می گذاشت عدل رویِ جناقِ سینه ی این خانه زاد که در آن لحظه ها فقط ایستاده بود و داشت سایه ی جلیلش را می سوکید. یک بار تویِ حیاطِ مدرسه ی راهنماییمان، زنگِ تعطیل خورده، همه داشتند می دویدند بیرون.من باز سایه ی سنگینِ حضرت اجل را دیدم. حتّی می توانم نشان دهم کجای حیاط بودم. باری؛ لمس ایستاده بودم و به شتابِ بچه ها نگاه می کردم. انگار به دست و پا مرده باشم، تعجّبم برده بود که این ها چه جور می توانند این طور بدوند! چه جسارتی داشتند و من نداشتم.

حالا که چی؟ خوب منظورم این نیست که من جلوی حضرتِ اربابی قد علم کرده ام. فقط می خواهم به یاد بیاورم که از کی تصمیم گرفتم از ارباب کم ترک بترسم و از کی این ککِ شریف و دوست داشتنی به تنبانم نزول اجلال کرد که: "دنبالِ ارباب راه بیفت. شب که می خواهد بخوابد خوب نگاهش کن. حتماً آخرش می فهمی که کجای کارش سوراخ است".

هرچه فکر می کنم می بینم که از این عقب تر نمی رود: همدان بود. خودش بود. هوایِ لطیفِ همدان و تنهایی و شب هایِ جادوییش. در همدان تصادفِ خوشایندی دو تا عابرِ غریب را در ذهنِ من به هم رساند: پروست و عین القضات! زهی التقاط!

نه! به جانِ خودم اگر قرار باشد روزی رازِ ارباب را دستِ کن برایِ خودم تنها بر آفتاب بیاندارم ماجرایش حتماً از همین جا شروع شده است: پروست به من نشان داد که می شود ردِّ ارباب را زد: این میرِ دروغینِ شنگین و منگین را باید آن قدر دنبال کنی تا ببینی وقتِ خواب گرز و برزش را کجا می گذارد و بدونِ آن ها چه ریخت و رویی دارد. ولی این بس نیست. نه گرزِ او چیزی ست که چون منی بتواند بکشد و نه برزِ او برازنده ی بالایِ چنین یک لا قبایی. پروست خواندن به من همین قدر کمک می کند که زشت و زیبایِ ارباب را ببینم ولی مردِ این میدان برایِ من عین القضات است.

یادم نمی رود سیلیِ اوّل را از پهلوانِ همدانی کی خوردم. سالِ دومِ لیسانس بود و شبِ امتحانِ عین القضات. ولی این سیلیِ عزیز را فراموش کردم تا خلوتِ همدان. محیطِ فکری ای که درس ها و خوانده هایِ همدان برایم ساخت باز نعشِ منِ معتاد را جلویِ پهلوانِ استاد، استادِ پهلوان، حضرتِ تمهیدات انداخت.

قاضیِ همدانی البته تنها مترجمِ "آیینِ زمین زدنِ غول" نیست امّا من در نوشته هایِ این مرد صدایِ همه ی اسطوره ها را می شنوم که فریاد میز نند "حقیقت ماییم".

این جوانمردِ شهید مترجمِ همه ی روایت هایِ قدسی ست. همه ی فریادهایی که عاشقانِ پیروزِ این میدان کشیده اند یک جا از گلویِ این پاک باخته بیرون می زند. من تا همین حالا از ترسِ ارباب خودم را زیاده به افیون بسته ام. عین القضات ترجمه ها دارد از آینِ زمین زدنِ فروتنانه ی این غولِ کابوس هایِ بیداری. ولی خواندنِ این ترجمه چه شرط ها که ندارد. گفت "من از مصاحبتِ آفتاب می آیم/ کجاست سایه".

نوشته شده توسط آقایان و خانم ها محمّد میرزایی در 0:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام آبان 1389

روزمرگی. تلفّظ شود.

 برایِ من وقتِ خوشِ نوشتن، اگر بنویسم، شب است. روز پر است از روزمرگی هایی که اگر مجالی برای نوشتن بدهد همین خفیه نویسی هاست در اوقاتی که از دستِ ساعت کش می روم.این یادداشت را مدّت ها پیش سرِ پست، به هول و شتاب، نوشتم.گنگ تمام شد ولی دستش نزدم. باز می نویسم که هم زمین این وبلاگ خرابه جارویی بخورد، هم مقدّمه ای بشود برای آشفته گویی هایِ سلسله وارِ تازه ام. بالاخره با خودم صلاح رفتم که چیزکی مرتّب تر و پیوسته تر را که از همان آغازِ این بلاگ قرارش بود این جا بنویسم.این اراجیف مقدّمه ی آن ترّهات است.

*********************************************************************************

روزمرّگی. روزمرّگی. بیداریِ روزانه خوابی ست شبیه به اغما که تعبیرش را می توان با/از نشاندنِ سکون به جایِ تشدید خواند. رحمتِ خدا بر ابنِ عربی. روشِ عرفانِ زبانیِ او هر جا بلنگد در فرایندِ تبدیلِ آن تشدیدِ راکد به این سکونِ صادق نخورد ندارد. قبل از آمدن به خدمتِ سربازی هم با دم به دمِ زندگیم کیمیاگری نمی کردم، امّا باری این همه هم اهلِ اعجازِ وارونه نبودم. حالِ این روزهایم به کارِ زنده یاد پروفسور بالتازار می ماند: تأمّلات و تعمّقاتِ بی پایه و بی جهت، همیشه رسیدن به همان راهِ حلِّ دست فرسوده یِ هزار بار آزموده، آن هم با چه خوش حالی و وجد وسروری، و آخرِ سر روشن کردنِ همان ماشینِ همیشگی و تبدیلِ همان مادّه ی همیشگی به صورتی نو برایِ گذشتن از قوزی دیگر و گذراندنِ روزی دیگر. من هم هر روز می آیم این جا تویِ موزه، کمی ادایِ فکر کردن در می آورم، بعد به این نتیجه می رسم که باید این فکر کردن را به فرصتی دیگر انداخت و این جور خودم را تسلّا می دهم که هنوز فرصت بسیار است، به این فکر هم خواهم رسید.

بخواهم صادق باشم،این فرصت برایِ من سودهایی هم داشته است از جمله این که بعضی از کتاب هایی را که می خواستم بخوانم و نمی توانستم این روزها به دست گرفته ام. امّا تا می آیم به این فکر خودم را آرام کنم این ترس به سرم می زند که "نکند این خواندن و خواندن هم عاقبت جز در جا زدن نباشد!". پر بی راه هم نیست. اگر حرکتی کرده ام از کجا به کجا بوده؟ کو نتیجه اش؟ باز به این تسلّا می رسم که: "عجله نباید کرد؛ هنوز وقت هست."

یقیناً گشایشِ فکر فقط به خواندن و درنگ درباره ی خوانده ها نیست. دستِ کم آن چه به نظرِ من گشایش می آید چنین است. به جز خواندن و تأمّل کردن چیزِ دیگری هم لازم است. چیزی از نوعِ غلبه بر این تکرارِ ناهموارِ روزمرّه. چیزی شبیهِ دیدنِ خوانده ها و شنیده ها از بالا.

گنگ شد. در حالِ حاضر اگر به نوشتن ادامه بدهم به بافتن می کشد. عجالتاً دست می کشم. هنوز وقت هست؟

نوشته شده توسط آقایان و خانم ها محمّد میرزایی در 23:2 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم شهریور 1389

جز غم چه هنر دارد عشق؟

 شيخ سعدی چنين گفته است:

غزال اگر به كمند اوفتد عجب نبود           عجب فتادنِ مرد است در كمندِ غزال

به نظرم مي آيد تحقّقِ وضعيّتِ "عجبی" كه در اين بيت ازش سخن رفته دستِ كم دو شرط دارد: يكی آن كه مردي در كار باشد كه حقيقتاً در كار باشد -يا به قولِ شاعرانِ كلاسيكِ ما "كار افتاده". مرادم آن جور مردماني ست كه اصالتشان در زندگي از ترديدهايِ روزمرّه ردشان كرده باشد و چندان گرم رو شده باشند كه دنيايشان را خود داوري كنند. نمي گويم جرثومه‌يِ "خواستِ معطوف به قدرت"، امّا راستش آن چيزي كه در نظرم هست چيزي ست در همسايگیِ ديوار به ديوارِ چنين جرثومه‌ای. در فرهنگِ خودمان چنين شخصيّت‌هایِ دوست‌داشتني و گاه طاقت‌سوز و آرزونكردنی‌ای را در دو جامه می‌شده دید: قلندریان یا قلندران و عقلایِ مجانين. گروهِ دوم را عجالتاً درز می‌گیریم چون گویا در زیِّ عشقی مجازی در نمی‌آمده اند و بیرون از بحثِ ما خوش‌ترشان بوده است. امّا گروهِ اوّل: قلندریان.

و ما ادریك ما قلندر! زهی پهلوان! (گفتم كه؛ اين جور مردمان همسايگانِ دوست‌داشتنیِ آن ابرمردِ كذایند؛‌ پس باكی نيست كه پهلوان بخوانيمشان.) من نه مي‌خواهم و نه بلدم كه در اين جا تصویرِ تاریخیِ قلندریّه را ریز به ریز و رج به رج پيشِ چشم بياورم. به گمانم هر ایرانی‌ای تصویری كلّی از این -به قولِ حافظ- ره‌روانِ جهان‌سوز دارد. اين تصویرِ مات در جهانِ كلاسيك هم منجمد نشده و تا ترانه‌هايِ پاپِ معاصرِ ما مي‌توان ردّش را گرفت. پهلوانیِ این جور آدم‌ها در میلِ عزیز و كی‌خسرووارشان به "رها كردنِ" همه چیز -مطلقاً همه چیز- است در موقعِ داشتن و از موضعِ توانستن.

شرطِ دوم برایِ تحقّقِ این وضعیّت پنجه انداختنِ این "پهلوانان" است با آن "غزالان". قلندری جماعت به خاطرِ اصالتِ خدشه‌ناپذیرِِ زندگيش -‌اگر تیپِ روانيش او را به جست و جویِ زیبایی به عالمِ هنر بفرستد- در داوری و نقدِ زیبایی صائب‌نظرتر از هر "صاحب‌نظرِِ" ملاحظه‌كاري ست. امّا اين اصابتِ نظر و كنار گذاشتنِ مطلقِ همه‌یِ معیارها و ملاحظه‌هایِ دیگر كه خود مقوّمِ ذاتِ قلندرانگي ست هميشه در تيررسِ تهدیدی جدّی ست؛ تهدیدی كه "ابرمرد" قاعدتاً باید از آن ایمن باشد. اين تهدید بر سرِ قلندریِ بي‌چاره هوار نمی‌شود مگر هنگامی كه گلویِ او پیشِ زیباییِ زنده گیر كند و عشق،‌عشقی مجازی و انسانی گریبان‌گیرِ پهلوانِ گردن‌كشِ ما شود.

غلط نكنم مكانیسمِ تأثیرِ این عشق بر آن پهلوان،‌مكانيسمی كه كار را به همان معركه‌یِ "عجبِ" سعدی می‌رساند،‌با استمداد از اصطلاحاتِ فیلسوفانِ اخلاق، تغییرِ زاویه‌یِ ديد و داوری آن مسكین است از زاویه‌یِ نگاهِ‌اوّل‌شخص به زاویه‌یِ نگاهِ دیگری. استقراءِ ناقص، مضحك و سروته‌باهم‌نخوانِ من من می‌گوید آن چه حكایتِ عشق را به عجب می‌كشاند همین است. نمونه‌یِ كوچكش را خودم- كه هرگز بويي از قلندرانگی نبرده‌ام- در خاطراتِ ايّامِ عاشقیّت و گلوگیركردگی عمیقاً، در همه‌یِ زیر و بم‌هایِ زندگیِ آن روزهایم، بازمی‌یابم. روزهایی كه -بی‌اغراق- همه‌یِ رفتار و گفتارِ خودم را از زاویه‌یِ نگاهِ آن "دیگری" می‌دیدم كه داشت "من" می‌شد و راستی راستی بعضی چیزها -كه قدرِ مشتركِ من و آن از بلا جسته بود- داشت برایم شكلِ تازه‌ای می‌گرفت. حالا این كه چیزی نیست. من، این ملغمه‌یِ سودا و بلغم، نه پیش از آن داستان در طول و عرضِ هستی وزن و بُعدی داشتم و نه پس از آن؛ اگر به شخصیّتِ نیمه افسانه‌ای-نیمه‌تاریخیِ شیخِ صنعان یا شخصیّتِ تمام افسانه‌ای-تمام‌تاریخیِ مولانا هم نگاه كنی و هر كدام را در متنِ تجربه‌یِ خودش از عشق از طریقِ انسانی دیگر  در دو مرحله‌یِ پیش و پس از در افتادن به دامِ خاطر ببینی می‌توانی ردِّ این غزالِ لاكردارِ شيرشكار را در این زیر و زبر شدن‌ها بی هیچ زحمتی بیابی.

نوشته شده توسط آقایان و خانم ها محمّد میرزایی در 23:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم شهریور 1389

خنده در تاريكي

از پس اين همه فسّ و فس كه بر بيايي تازه به منّ و من مي رسي. اين ها عقبات اين سلوك كذايي نيست. عاقبت و بلكه عقوبتِ آدمي زاده اي ست كه بيست و پنج سال و شش ماه و هفده روز دست به هر كاري كه زده باشد نصفه شروع كرده و نيمه رها كرده باشد. مدّت هاست اين جمله ي بو نصرِ مشكان، استادِ بيهقي تويِ گوشم زنگ مي زند كه به بوسهلِ زوزني گفت: "در همه كار ناتمامي". اين سزاترين ناسزا را بونصر از طرفِ همه ي آدم هايِ دست به كار و دل به يارِ تاريخ به همه ي موجوداتِ از يار بريده و به دل دار نرسيده يِ ازل تا ابد گفت -و يكيش هم اين كم ترين.

دستم نمي جنبيد به راه انداختنِ اين وبلاگ. مي دانستم اباطيلي كه زماني برايِ خودم مي نوشتم و همين نوشتنش داشت منظّمم مي كرد به طلسمِ خنسيِ فكر و كنسيِ ايّام افتاده. يقين داشتم كه اگر اين كهنه ها را به آفتاب بياندازم دست كم مجبور مي شوم از رو دربايستيِ دوستان و اندك خوانندگان و همين طور از خجالتِ تقويمِ آرشيوِ وبلاگ آن قدر اين زمينِ بي حاصل را بكنم تا پشتِ صد من گِل عاقبت دو مشت آبِ صاف از اين چشمه بجوشد. از پس فسّ و فس بر آمدم و اين گوشه ي دنيايِ مجازي رختك انداختم امّا گلويم برايِ شروعِ روضه صاف نمي شد.امروز كه باز خواستم پستِ جديد بگذازم به نظرم رسيد اين توضيح را در پستِ جداگانه اي بياورم.

باري؛ فتراتي كه گاه گاه اين جا  مي خوانيد صرفاً برايِ اجبارِ خودم به همين رقم صادرات صادر شده است و كلّاً هيچ گونه ارزشي ندارد. لذا اگر گمان كرديد مطلبي كه اين جا مي خوانيد چندان عميق و جدّي نيست به گمانتان بي گمان باشيد. فرمود جرمم ببخش و عيب به ذيلِ كرم بپوش و فرمود اذا مرّوا باللغوِ مرّوا كراما.

نوشته شده توسط آقایان و خانم ها محمّد میرزایی در 21:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام مرداد 1389

صد چو اینم هست،زبان گفتنم نیست.

سه چهار هفته پیش یک بار با بچه ها از برنامه ی پرگار شبکه ی بی بی سی فارسی می گفتیم ؛از آن قسمتی که لئونارد لویزون و داریوش آشوری را دعوت کرده بودند. بحث رفت به جایی که اشکان گفت "داریوش آشوری حرف که می زند هیچ مشابهتی به نوشته هایش ندارد. آشفته می شود. انگار با هر کلمه ای که می گوید مشتی مفهومِ نزدیک به آن هم در ذهنش تداعی می شود که کلنجار رفتن با آن ها نظمِ ارتجالیِ گفتارش ا به هم می ریزد." نقل به هیچ وجه دقیق نیست. چیزی که اشکان گفت توی این مایه بود. چیزی هم که من در جوابش گفتم شطحی بود توی این مایه که "زبان بازها موقعی حرف زدن زبان بسته می شوند."

از دردسرهایِ پدیده هایی قدرندیده ای چون من یکی هم آن است که هر شطحی که می بافند نهایتاً شرحش هم به گردنِ خودشان می افتد.در شرحش اراجیفی ردیف کردم که بسطش از این قرار بود:

کسانی که درباره ی زبان فکر می کنند،در معنایِ کاملِ فکر کردن درباره اش،معمولاً دستِ کم این چند کار را انجام می دهند:

یکی این که درباره ی چه گونگیِ شکل گیریِ زبان فکر می کنند. صرف و نحوِ زبان برایشان مهم است. ساختِ واژه ها در نظرشان کنسروی ست از تاریخِ فرهنگِ محمول در آن زبان. به ریشه ی واژه ها و دلالت هایِ گوناگونِ روانی،اجتماعی،الهیّاتی، زیبایی شناسیک و ... هر کلمه حسّاس می شوند. دیگر اهلِ راه انداختنِ قطاری از واژه هایِ به اصطلاح مترادف در یک جمله از بیاناتشان نخواهند بود چرا که می دانند این قطار پیش از آن که راه بیافتد معنایِ موردِ نظر را زیر می گیرد. و تازه این کار ممکن است تا جایی بالا بگیرد که اساساً بحثی ترادف،چه در یک زبان و چه به صورتِ معادل یابی در مقامِ ترجمه برایشان بلاموضوع شود. هم نشینیِ کلمات در جمله هم برایشان چنان قاعده مند می شود که هنگام نوشتن شاید ساعت ها وقت صرفِ بررسیِ جای گشت هایِ ممکنِ واژه ها در یک جمله کنند تا بهترینش به "پاک نویس" برسد.

دیگر این که این گونه از مردمان [ و این ها واقعاً "گونه"یِ خاصی از مردمان هستند] همواره در سطوحِ مختلفِ زبان  در رفت و آمد اند. زبان برایشان امرِ بسیطی نیست که هر وقت خواستند دست و پای تصرفّشان را در بساطش دراز کنند. از زبان روزمرّه بگر که برایشان کارکردِ نوکر و کلفت را دارد [ والبته مردمانِ متین و جاگرفته با نوکر و کلفتشان هم زیبا و سنگین رفتار می کنند]، همین جور بیا بالا و از زبانِ اداری و دوستانه و ... بگذر تا برسی به سطحِ ادبی زبان که معشوقه است همواره گرمِ کارِ دل بری. خب اگر یکی از بندگانِ زبان بازِ خدا بخواهد جایی سخنی بگوید که فراتر از گفته هایِ دست فرسوده ی روزمرّه باشد معمولاً اندوخته هایِ ادبیش هم به مقتایِ بحث از چپ و راست به ذهنش هجوم می آورند. هرچه در برابرِ ادبیّت دله تر و بی دل تر باشی ذخیره ات هم انبوه تر است و ناچار وقتی بستنِ جملات باید حملاتِ انبوه تری را هم پس بزنی. وای به روزگاری سخن گویی که مثلِ داریوشی آشوری با دستِ کم چهار پنج زبان در شطحِ ادبی برخورد کرده باشد. مگر چه پهلوانی باشد که بتواند مطلب را جوری بیان کند که ناگفته ای نماند و گفته ها هم سشته رفته از آب درآید.

و بعد از همه ی این این ها مرحله ای از پختگیِ زبانی هست که وقتِ زبان ورزی گوینده را از همان اوّل به رنج و شکنج می اندارد تا پایانِ گفتن و تا زمانی نامحدود پس از گفتن که خطرِ "این چرا گفتم چرا دادم پیام" دست از ذهن بر نمی دارد. این مرحله وسوسه ی همیشگیِ گزینش میانِ گفتن و نگفتن است. لازم نیست که حتماً عرفان باور باشی و با مولانا و عطّر و ابوسعید و روزبهان هم دلی کنی تا این وسوسه همیشه با گفتن و نگفتنت باشد. حتّی اگر، احتمالاً باز هم مثلِ آشوری،بیش از همه نیچه یا همچون اویی را قلّه ی آگاهی بدانی باز هم گفتن از آن چه در زبان و زندگیِ روزمرّه گم شده است خاطرِ خودآگاهت را با مخاطره هایِ سنگینی رو به رو می کند که باعث می شود کلمات در مسیرِ رسیدن به بیان،به قولِ عزیزی،به در و دیوارِ سینه و گلویت بزند تا آیا بیرون بیاید آیا نیاید.

بله این ها را برای یادداشتنِ خودم گفتم وگرنه اشکان،مخاطبِ آن شطحِ حضرتِ ما،که خودش زبان دان و زبان آگاه و زبان باز هست.

 

نوشته شده توسط آقایان و خانم ها محمّد میرزایی در 23:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389

دروغ! اسمش اینه

شاید روز قبل از ورود من به پادگان جدید فرمانده همه را یک جا جمع کرده بود و بهشان گفته بود "بچه ها،هر کی خندید می فرستمش خاش." به خاطر همین بود که بچه ها،در این جا یعنی ده ها سرهنگ و سروان و درجه دار و سرباز کادر و وظیفه، اصلا نخندیدند، حتّی یک بار کنج لب یکیشان هم نپرید. وقتی ازشان می پرسیدی باغ عفیف آباد برای خدمت چه جور جایی ست همه کف اشتیاق بر لب و لوچه،وعده ی بهشتی می دادند با دو در. من البته منتظر لاس وگاس نبودم ولی قرار هم نبود در گریز از خراجات شام غول بیابان وسط باغ عفیف آباد خفتمان کند. جالب بود. از این وعده ها گذشته، یک بار هم وعیدی شنیدم و تهدیدی که "خر نشی بری عفیف آباد ها! هفته ای یه شب نگهبانی داره." این ترسناک ترین توصیف بود. پیش خودم گفتم "یارو سرش تو حساب نیست! هفته ای یه شب نگهبانی بده به جاش تو پاذگان نباش". گفتم که بچه ها هماهنگ بودند. و خودم هم یکی از بچه ها.

از این جا به بعد وارد فاز خوددرگیری شدم: "بعد یک عمر خدمت پدر توی ارتش اگر خیری هم به پسر برسد چه شرّی؟ چه ظلمی؟ برو تو کار پارتی." همه ی آقایان و خانم های درگیر در درون تصویب کردند. به اتّفاق آرا.انگار نه انگار همین ها بودند که همیشه به ذاتی پارتی بازی تف لهجه دار می انداختند. سر این مسأله همه شان با هم هماهنگ شده بودند.

روز تقسیم جانشین ازم پرسید:

 "یه نفر در مورد شما به من اس ام اس زده. کی بوده؟"

 "سرهنگ فلانی شاید بودن."

"شماره ی اونو که دارم." "آقای بهمانی چی؟"

 "اون که همین جاست" "طفیلی و قفیلی و کفیلی هم نبودن؟"

 "نچ." 

 شاید مخابرات اس ام اس را اشتباهی به موبایل جناب سرهنگ و محبّت ما را به دل ایشان انداخته بود چون همه ی پارتی ها به اتّفاق اعلام کرده بودند که دستشان به جایی نرسیده و آن هایی که می شناسند مدإت هاست توی باغ نیستند و وعده به عید عرعر داده بودند. ناهماهنگی بچه ها را انگار مخابرات جبران کرد. جناب سرهنگ محکم و قاطع اعلام کردند: "باغ عفیف آباد."

ورق برگشت. همین که امریه امضا شد در جواب سؤال هر کسی می گفتم افتادم عفیف آباد جوری نگاه می کرد انگار می خواهد علی اکبر به میدان بفرستد. 

"ببین مهندس! این جا پادگان نیست یه سری مزایایی داره.نه شنبه صبحگاه داره، نه یک شنبه،نه دوشنبه. تازه سه شنبه هم از صبح گاه معافی. به علاوه چهارشنبه هم از صبحگاه خبری نیست."

 مردک فکر می کرد این که به من بگوید مهندس از درد قضیه کم می کند. یارو حالیش نبود که من به عمّه ام هم اجازه نمی دهم مهندس صدام کند. مزایایی دیگری هم داشت:

 "جمعه هم که اصلاً صبحگاه نداره."

"جم عه؟!!!!"

" آره مهندس. جمعه و همه ی روزهای تعطیل. شما تنها افسر این جا هستین..." احتمالاْ توی خیالش این را هم مزیّتی دیگری حساب کرده بود "...به خاطر همین هر روز از هفت و نیم صبح این جا هستین تا شت شب، یه شب در میون هم نگهبانین." یادم رفت بپرسم این ها مزیّت اسهت یا آن کوفت و زهر مار دیگر.

در پایان: خداوندا! برای شما اصلاً نیازی به توضیح نیست که این کار رسماً اسمش دزدی عمر آدمی زاد استُ دزدیدن روزهایی از بهترین و مهم ترین روزهای زندگی. حالا تازه این جدا ست از مثلاً سر و کلّه زدن با آن یاروی دژبانی که اگر به جای آن گاو کذایی به بنی اسراییل قالبش می کردی صبح روز سبت می آمدند سراغ موسی و مدعی می شدند، معاذاً بک، سرشان را کلاه گذاشته ای. راستش تف تو ریا! ما دیپلم معارف اسلامی داریم و بلدیم که دروغ هرجا بد باشد برای حفظ جان و مال و ناموس  اوجب واجبات است.از اخلاق کانتی هم عاملانش خیری ندیده اند که غیر ببینند. پس من،آقایان و خانم ها محّمد میرزایی، اعلام می کنم که با خودهایم صلاح رفته ام و اثری از باکتری معروف به عذاب وجدان در هیچ کدام نیست که نیست. برای آن که دست کم سه روز در هفته بتوانم مثل آدم در پایان ساعت اداری سر خر را به منزل کج کنم می خواهم فردا به سرهنگ دروغ بگویم. این دروغ ممکن است به حرف هایی برسد که اصلاً به ریخت من نمی آید، مثلاْ این که من برنامه داشته ام و برنامه ام خراب شده، یا می خواستم زن بگیرم و حالا از محلّ کارم اخراجم می کنند و پدر زنم خواهرم را نقد غیر منصفانه خواهد کرد و نعش دخترش را روی شانه ام نخواهد گذاشت. پس لطفاً فردا ترتیبی کار را جوری بده که وسط رطب و یابس بافتن خودم پقّی نزنم زیر خنده و کار خراب نشود. خب خدا؟ خب؟ ببین من اسمش را دروغ مصلخت آمیز و این ها نمی گذارم. تازه به سرهنگ هم فرصت داده ام بیاید روی بلاگم این اعتراف پیش از جنایت را بخواند. پس بیا و به خاطر صداقت درجه دومم هم که شده یک فردا پشت یک آدم چاخان در بیا. برای خودت هم تنوّعی می شود.آمین و شاید هم بیش تر.

نوشته شده توسط آقایان و خانم ها محمّد میرزایی در 22:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389

خطبه به نامِ پهلوان

این خراب آباد گودِ تنهایی ست. در این گود کشتی می­ گیرند با هم من ­هایِ من. بی­چاره­ ها خودم را می­ گویم- خوب است چه قدر به من گفته باشند که ما را به جانِ هم بیانداز، از پسِ هم بر می­ آییم. من گاهی میانشان دیواری می­ کشم که صدایی از هم نشنوند و گاهی اصرار دارم که با هم سرِ یک سفره بنشانمشان. غرض این که این آقایان و خانم­ ها سخت ستیزه جو و ناراحت اند، هر کدام سری ست و سودایی دارد و پنج روزی امارتی به هم می­زند ولی بی­چاره میرِ نوروزی ست و خبر ندارد.

من عرصه را به دموکراسیِ لیبرال-لمپنی سپرده ام: این پهلوانانِ ریقو را باید مرتّب به جانِ هم انداخت تا بالاخره یکیشان سر شود و از آن به بعد یک تنه سروری کند، یا این که همه­ شان با هم بروند پیِ گردوبازی.

امّا حکمتِ کشیدنِ این خوددرگیری­ ها به میانِ کوی و بازارِ بلاگستان این است که پهلوانانِ عزیز بدانند مثلِ سابق نمی­ توانند یک روز نعره­ یِ شیرانه بکشند و یک سال به خوابِ خرگوشی بروند. برایِ این که تکلیف معلوم شود به این رودربایستی بیرونی نیاز هست.

این­ها من­ هایِ من اند که بد جوری با هم قاطی شده­ اند، نمی­ شود خواندشان و چیزِ روشنی ازشان خواست. تا از این دیرتر نشده داوری باید که بیاید و از هم جداشان کند، اگرچه لازم شود همه­ شان مِنهایِ من شوند.

 

نوشته شده توسط آقایان و خانم ها محمّد میرزایی در 14:1 |  لینک ثابت   •